تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
پراکنده نویسی


  • من بعد از یک قرن و نیم دوباره این وری اومدم و متاسفانه هنوز بادبادک باز رو ندیده ام. این چند وقته حسابی مشغول تحصیل علم و دانش بودم، شاید که اجر اخروی نصیبم بشه.

  • آخر هفته گذشته رو با دوست عزیزی گذروندم که کلی پز رستوران عربی سایبرجایا رو بهم داده بود. بالاخره شرایط جور شد و رفتم. حسابی چسبید. طعم خوب و قیمت مناسب برای حجم نسبتا زیاد غذایی باب ذائقه ما. اساسا من نمی دونم چرا ایرانی ها انقدر با عرب ها مشکل دارن. دست کم شیوه زندگی عربی، خیلی از سلیقه ایرانی دور نیست. خور و خواب و خشم و شهوت...

  • بعد از خوردن طعام عربی، رفتیم سری به مرکز خرید آلاماندا بزنیم. من حدود شش ماهی اون طرف ها زندگی کرده ام و الان سه - چهار ماهه که شهرم عوض شده اما حیرت کردم وقتی تو تک تک مغازه های مرکز خرید، دست کم یکی - دو تا ایرانی می دیدم و اکثرا هم خانواده و نه دانشجو. تو محوطه باز داشتیم قدم می زدیم که یک پیرمرد تیپیکال ایرانی، با کیسه خریدش که برگ های کرفس از کنارش بیرون زده بود، از روبه رو لنگ لنگان داشت می اومد طرف مون. دوستم خنده ای کرد و گفت : احساس می کنم تو میدون تره بار قزل قلعه ام.... راست می گفت.

  • من هیچ وقت آدم مذهبی ای نبوده ام اما اعتقاد غریبی به حضور یک نیروی برتر دارم که ما اسمش رو گذاشتیم خدا. مطمئم که هست و دلم گرمه به بودنش و حمایتش. با وجود این با نگاه متحجر و عقب مونده و دیکتاتوری مشکل دارم. برای من حساب آدم مذهبی، که خیلی قابل احترامه به واسطه اعتقادش، با حساب آدمای مذهبی نما، که از دیدن شون متنفرم، کلا جداست. داشتیم تو آلاماندا قدم می زدیم که دو تا خانوم چادری، نه از نوع مذهبی، رو به روی ما سبز شدن. از اون تیپ های آشنای ناخوشایند که یه پر چادرشون رو می زنن زیر بغل شون و دست دیگه اشون رو تاب می دن تو هوا و قدمای گشاد گشاد بی ظرافت بی قید برمی دارن. از اونا که همیشه تن شون بوی تند عرق می ده و نفس شون بوی گند و از تمیزی و نظافت هیچی سرشون نمی شه. چشمم که بهشون افتاد، تنم مور مور شد از چندش حضورشون. این لعنتیا این جا چه کار می کنن با این ریخت و قیافه شون؟ دلم خنک شد که می تونستم زل بزنم تو چشم شون و هیچ غلطی نتونن بکنن. نتونن صداشونو بکشن سرشون و با اون صداهای جیغ جیغی پاچه ورمالیده عقده ای شون بگن، روسری ات کو؟ تا همین جا واسه پست تو وبلاگ کافیه اما بدونین که خیلی فکرای دیگه هم هجوم آورد به مغزم.
  • دیروز بعد از تموم شدن کلاسا، رفتم سان وی پیرامید. یک هفته بود که هر چی تو یخچال بود ذره ذره خورده بودم و دیگه یخچال خالیه خالی بود.به علاوه باید می رفتم پست خونه و قبض اینترنت و تلفن رو هم می دادم. رسیدم نزدیکای KFC که معمولا پاتوق ایرانی هاست. چه اونایی که ساکن مالزی هستن، چه اونایی که مسافرن و گذری. انتهای سالن KFC پنجره یک سره ای است که مشرفه به پارک آبی سان وی لاگون. چشمم افتاد به پنج شیش تا آقای ایرانی که یه ته ریش های خاصی دارن و موهاشونو یه جور خاصی شونه می کنن و موقع حرف زدن، کلمات رو یه جور خاصی ادا می کنن و موبایل هاشون همیشه آخرین مدله ولی کفشاشون همیشه گرد و خاک گرفته و کثیفه و کت شلواراشون یه خاکستری خاصیه و باز هم ایضا همیشه بوی گند عرق می دن و با پول دولت یعنی در واقع ملت، پامی شن می رن ماموریت خارج از کشور. آقایون همه موبایل هاشون رو در آورده بودن و داشتن با خنده های از بناگوش دررفته، از سان وی لاگون فیلم و عکس می گرفتن تا لابد بعدا برن پزشو بدن به آَشنا و غریبه. کسی که اون ورا رو دیده باشه، می دونه چیزی از محوطه بزرگ سان وی لاگون ،نمی تونه تو اون عکس ها یا فیلم ها دیده بشه. اما نفرت انگیزه، که این آدمای تیپیکال خودشون تشنه چیزایی هستن، که سال هاست برای مردم منع شون کردن. ابتدایی ترین حقوق و پیش پا افتاده ترین خواسته های انسانی رو. این دست آدما دوست دارن همه حق و حقوق رو از ملت بگیرن، و بعد یه خورده شو بهشون برگردونن و بگن ببینین چه دست و دل بازیم.شما این حقوق رو نداشتین، ما بهتون حق دادیم.... یاد چهارصندوق بیضایی افتادم الان
  • راستی این چند وقته یه سفردو روزه هم رفتم کامرون هایلند و هوار تا بهم خوش گذشت.شاید بعدا سر فرصت راجع بهش نوشتم. اما اگر هم ننوشتم، اونایی که دلشون یه خورده هوای خنک می خواد و طبیعت زیبا و آرامش، حتما یه سری اون طرفا بزنن. ( کلی عکس از این سفر دارما اما همه اش توی کامپیوتر دوستم مونده تا وقتی که بتونم عکسارو بگیرم یه سر به این جا بزنین. )
  • فعلا همین و تمام

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 13:21 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar